ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من.... نامه ها
دل انتظارش
دوازده ساله شد
عزیز قلب من!
کاش شعری
سراپا از تو را
میخواندی!
محبوبم! از کدامین سر زمین جهان رد پای تو را بگیرم. دست جنگ ما را به دار مهاجرت چنان اعدام کرده که تو چنین ازم دور ماندی. قلب سوخته از خودت را گاهی هم نشنیدی. من از تو هیچ نشانه ای ندارم. مادرم میگفت تو انجای دور رفته ای اما کاش در کجای انجای دور را نیز میگفت. آیا میشود جغرافیایی زمین بقدر دلم تنگ شود؟ تا میتوانستم تو را دریابم. فکر می کردم دیوانه ام، کوچکم و هوای فیلم های عاشقانگی ها به سرم زده که اینگه همیشه یادت و خاطر کوتاهت برایم تازگی داشته باشد. با وجود دوازده سال از اخرین دیدارت میگذرد، اینک از تو می نویسم چون بقدر کافی بزرگ شده ام که حق بدهم به خودم که این بجز عشق پاک و صداقت دوست داشتنت دیگر معنای ندارد. من تو را سالها در قلب کوچکی پنهان کردم. ولی محبوبم من نسبت به تو بی باک شده ام. این قلب من گنجایش گریه های پنهان را ندارد. شعرها هیچ گاه تو را به عنوان مخاطبش نداشته ولی این شعرها سراپا تویی. تو در کدامین گوشه ای این سر زمین پر شور جهان با چی دلی زندگی میکنی را نمیدانم.
من دیگر تو شده ام به حرف مولانا بعد از همه این وقت ولی کاش می شد تور ا بیابم. یافتن تو رویای دست نیافتنی میمانی. عشق اینگونه دامنگیر دل شود را در خودم خوانده ام. اگر این قلب این همه مدت یک لحظه به پاکی از تو یاد کرده من شاید یکبار دیدارت خواهم کرد؟ من به پاکی این عشق ایمان دارم.
لعنت به مهاجرت، لعنت به دوری.
دلبندم! قلب کوچکم با تمام ناملایمت های زندگی ساخته، بخاطر نام توست که زندگی ام کمی رنگش را هنوز نباخته. از دروغ های چهاربرم آه سرد و خون سیاهی از قلبم جاری می شود و تنها اسمت کمک میکند تا به فردا امیدوار باشم.
کاش می شد قلبم را همانند مغز مارکس به گالری های جهان به نمایش بگذارم و روزی تو رد شوی نوشته باشد، قلب محبوبی که سالها به اسم تو انتظار کشید. تو چی حسی در آن موقع در زهن ظریفت بگذرد. آیا تو در گالری شهرت بخاطر این قلب پا خواهی گذاشت؟ آیا اسمم را خواهی شناخت؟ آیا این قلب که تنها برای تو گالری های جهانی را سر زده تو خواهی شناخت؟
اگر شناختی! اگر پا در گالری گذاشتی قلب بی جانم به تپیدن خواهد آمد. و آنگاه قلبم را به تو هدیه خواهند کرد که چون قیمتش مردمک چشمانت است. و از قفسه ای شیشه ای قلبم را بخواه که بیرون کند و به دستان تو بگذارد تا آرام بگیرد وجود سردم زیر خاک.
در برابر شب
دوباره انتظارت چست
هوای سرد شب
تاریک تاریک است
حکم فرماست
صدای این همه فریاد
گویی از قبرستان
!!!
این شهر است
گودال مرگ و نفرتهاست
احساست فروش نامردمان کردی
با
این
پنچ باری است
تو بازویت برای چیست؟؟؟
که احساست فروشی رفت!!
و دیدی بین انهمه
گرگان نازک خو
صدایت در گلویت ماند!!
دوباره انتظارت چیست
از این زندان ؟
کلیدش، چشمهای توست
هوایش هم نفسهایت
!بیرون آیی
از زندان خودخواهی
و بر دروازه ای این شهر
سلام صبحگاهی ده
نوید تازه تر بر گوی
بگو: شهر ما شهر
خفاشهای وحشی
شب نیست!!!
نباید از صدای این همه خفاشها ترسید
برف بیاید
نیاید
فرقی نیست
حرفی ندارم
تو رفته ای
و دیر گاهیست
قلبم برفهای منجمد شده اش را
آب کرد
چی افسوس نتوانی
بین ما ماند
وقت اخر
دندانهایت را دیدم
سیگار کشیده بود
تو چی اشتباه شیرینی
ای تلخ ترینم
